تبليغاتX
تورامن چشم در راهم ...
نمی دانم روزگار از من چه میخواهد
و شاید من از او چه میخواهم
باز مرا در آبی چشمانت که گاه تنگ تر و براق تر میشوند
غرق میکنی برای همین دو دقیقه ای که
برایم وقت ملاقات جمعه تعیین میکنی
باید باز هم دنبال خانه بگردی
کاش خانه ات همان کلبه گرمی باشد
که در سرمای برف فرو رفته
و کاش ساکنینش
هم همانگونه باشند

 
+ Tue 25 Nov 2008ساعت 12:17 PM توسط آرزو |

دیگه کم کم باید از بلاگفا خداحافظی کنم ، هرچند ثبت بسیاری از روزها ولحظات دوران بارداریم (سه ماهه دوم ) را اینجا دارم و دلم براش تنگ می شه ولی ازوقتی بلاگ اسپات را امتحان کردم وبه امکانات گرافیکی سیستم مکینتاش جواب مثبت داد وصد البته که کداژش هم قابل شناسایی بود ، تصمیم گرفتم که وبلاگم را به اون جا منتقل کنم ، آخه من بدون عکس وتصویر دلم یه جورایی می گیره ، نی نی م هم همینطور ، فقط آنچه که می مونه ، اینه که جابجایی آرشیوم از اینجا امکان پذیر نیست ، پس همچنان تورا چشم در راهم پسر گلم در بلاگ اسپات که خونه جدیدته .

www.arezoum.blogspot.com

+ Tue 18 Apr 2006ساعت 5:29 PM توسط آرزو |

امروز می خوام چند یادداشت پراکنده بنویسم .
اول اینکه برای پدر ومادرم با همه ناامیدی از آمدنشان ، دعوتنامه گرفتیم ، تو رو خدا دعا کنید که پدرجان بنده نظرشون عوض بشه و تصمیم به آمدن بگیرند ،
دوم اینکه پسر جان بنده تکانهای بدجوری می خوره و اصلا خواب وآرامش نداره ، تازه این مامانی بیچاره مشت ولگد می خوره که هیچ ، درد های عجیب غریب هم پیدا کرده، ابعاد شکمش هم این هوا .... که دیگه تحملش داره سخت می شه ،
واما... از سه روزپیش هم به جمع گیاه خواران پیوستم ،خیلی سخته ولی دکترمهربان به شدت نگران بنده شدندکه در شروع ماه هفتم بارداری ۱۶ کیلو اضافه کرده ام و منو به یک دکتر تغدیه معرفی کردند و من روزهای سختی در پیش خواهم داشت !!! باور کنید هر کی منو می شناسه می دونه که من آدم پرخوری نبودم ،شروع کلاسهای آمادگی زایمان و تنفس و این چیزها هم از دوشنبه همین هفته شروع شد که خیلی آموزنده است،
فعلا هم در تعطیلات عید پاک به سرمیبریم که به قولی روزبازگشت مسیح است
راستی هرکس در زمینه گیاهخواری مطلبی ، دستور غذایی داره به من معرفی کنه ،
+ Sun 16 Apr 2006ساعت 6:28 PM توسط آرزو |

آخه یکی بیاد تکلیف ما را مشخص کنه ، هر اسمی که برای پسرمون انتخاب می کنیم این فرانسویها می زنن تو ذوقمون ،
اصلا ما که قرار نبود کاری به این فرانسه و تلفظ فرانسوی داشته باشیم ، بدجور معتاد شدیم که نظراونا را درباره اسامی انتخابی مون بپرسیم ، هرچی ّرّ داره می گن یه جوریه ٌ ، ٌبخشی از اسم معنی خوبی در زبان فرانسه نداره ّ (فرانسه هم زبان مفصل بالاخره یه معنی برای یه گوشه اسمه پیدا می شه )می گن ... ٌاسمش کوچیکهٌ ،... ٌاین اسمو یهودیها را می ذارنٌ ، ...اسم عربی هم که هیچی اصلا بدجوری تابلو ست، اسم آریا می خوای بذاری،می گن هیتلر به خاطر این قوم ، یهودیها را کشت ، اسم کوروش را می پرسی که البته اینجا سیروس (تلفظ فرانسه )است و تقریبا همه می دونن فارسیه ، می گن شاید در شرایط فعلی ایران که رابطش با کشورهای دیگه بهم خورده ، خوب نباشه ،
عجب این فرانسویهاملت ظریفین ، مو رو از ماست می کشن ، برای همه چی تحلیل خودشونو دارند.
یه اسمی هم که قبلاانتخاب کرده بودیم و به نظرمون همه خصوصیاتی که قبلا دربارش نوشته بودم را داره و به قولی از دو سه ماه پیش ،نی نی مونو به اون اسم صداش می زنیم و بهش حسابی عادت کرده بودیم و من خیلی دوستش داشتم، جدیدا با کمال تاسف وتاثر و هر چی که بگم کم گفتم ، فهمیدیم اینقدر معنیش به فرانسه افتضاحه !! که در اسرع وقت باید فکری درباره اش بکنیم ،
حالا به قولی خربیار باقالی بارکن ، البته یه چیز قابل توجه هم اینه که اساسا اسامی فرانسوی و به عبارتی لاتین ، معنی خاصی نداره واز اینکه ما دوست داریم اسامی مون معنی داشته باشه تعجب می کنن.
+ Tue 11 Apr 2006ساعت 2:29 PM توسط آرزو |

آرام وشمرده حرف می زد ، مهربون ودوست داشتنی ، آنقدر فهم ودرک داشت که می دونست شاید گوشه ای از حرفهاشو نفهمیم ، با محبت می گفت هرجایی سوال دارید حتما بپرسید، اصلا نگران زمان وحتی نفربعدی نبود ، کارشو با همه خصوصیاتش دوست داشت ،
واون کسی نبود جز یک کارمند ساده بیمارستان که رزرواسیون زایمان را برامون انجام داد ، وچه بسیار دیدیم دراین کشور درهرجایگاهی که مانند اودرونشان زلال بود بی هیچ چشمداشتی به وظیفه ای که به آنها واگذاردند وشاید بسی فراتر عمل می کنند ، چرا که آموخته اند چگونه از کارروزانه شان لذت ببرند حتی اگر مجبور باشند با وجود تحصیلات عالی کف زمینی را تی بکشند ، چگونه روز را به درستی به شب برسانند و وجدانی آرام و راحت داشته باشند .
واما... :
کارمندی که با تندی حرف می زند ، بیش از دو کلمه سوال کنی تمام صبرش لبریز می شود ، از کارش راضی نیست ،
دایم نق می زند که ّمن فلان کسک هستم چرا باید اینجا باشم ّ، ّچقدر تکرار کنم ، چقدر می پرسی .....مگه ترکی حرف
می زنم ّ، ّنه نمی شه دیر اومدیّ ، ّمن اینجا نیستم که به سوال های شما جواب بدمّ ، دهانش از بد وبیراه گفتن کف می کنه
که تنها خودشو به دیگران ثابت کنه،
متاسفانه این تجربه اجتماعی ما درایرانست که درهر جایگاهی بسیاردیده ایم و از همه تاسف انگیز تر اینکه ، مشمول فقط یک کارمند نیست
ازیه سنی به بعد همه غب غبی و باد دماغی و .....که بنده آنقدر در جایگاه مهمی هستم که مثلا❊الان باید در کاخ الیزه باشم❊،
دایم نگاهش دوروبر می چرخه ببینه کی به کجا رسیده ، بگه آخ دیدی چی شد ، فلانه کس که هیچی نبود !!!!،،،،،،،، آقا ما ملت ناآرومی هستیم
اینجا یک استاد دانشگاه با درجه دکترا و رییس یه دانشکده که مویی سفید کرده، به راحتی کلاس تدریس یه برنامه کامپیوتری سادهpower point می گیره و حتی با خودش هم شاید فکر نکنه این در شان بنده نیست ، ولی هیهات ازاون استادهای بی تجربه وجوانی که خیلی صریح درسهایی رامتناسب با شانشون نمی دونستند، حالا یکی نبود بهشون بگه بابا تو هر چی یاد گرفتی از کم تا زیاد ، برو یاد بده که حداقل زکات علمت راداده باشی ، بعد میگن ّ اینجا مملکت کفره ّ!!!، آقا آموزش آموزش......، به بچه هامون این چیزا را آموزش بدیم ، اخلاق فردی واجتماعی اونقدر فطری و درونی است که اصلا نیازی به متمدن شدن نداره ، فقط یادآوری وبرداشتن غبار از آن بخشی از وظایف من وشماست ،
مثلا قرار بود تووبلاگم درباره نی نی م بنویسم ولی دیگه بد جور جو گرفتم ، اینو نوشتم تا یه روزی خودش بخونه درس اخلاقی بگیره !
+ Mon 10 Apr 2006ساعت 11:53 AM توسط آرزو |

آخه تاحالا شنیده بودید که یه نفر در روز ۵،۶،۷ و بلکه ۱۰ تا سیب بخوره البته به غیر بقیه چیزای دیگه ،
تازه نیمه های شب هم به هوای اون از جاش پاشه و بره سر یخچال ،اون هم از اون سیب های سبزی که کمی هم ترش مزه است ،
این هم از عجایب دوران بارداری واندر وصف رژیم قندی که جایگزین هاش از خودش عجیب ترن ، باز می گن نرماله ،
البته بگم که سیب درمانی تجویز دکتر نیست ،ولی دیگه زشته ، فکرشو بکنین
این آقای شوهر که در زمینه اشتها و خورد و خوراک برا خودش ، یلیه ، می دونین به من که تا قبل از بارداری
برای خوردن باید بهم اصرارمی کردن چی می گه ،می گه در زمینه خوردن هیولایی شدی واسه خوردت!!! ،
( البته بعدش یه نوش جان هم می گه) از اینکه می بینه بعضی وقتها ،از سرمیز غذا انگار گرسنه پا می شم ،
چشاش این طوری گرد می شه ، تازه نمی دونه که اون من مامان نیستم که ... بلکه اون آقای bébé ست
که دهنشو۲ متری باز کرده و بعد همه رو می ریزه تو خندق بلا.

    

+ Wed 5 Apr 2006ساعت 5:52 PM توسط آرزو |

این هفته هم تموم شد و نی نی م وارد سومین بخش زندگیش شد ، بعضی وقتها فکر می کنم هرچی توی دلم می گذره همشو می فهمه ،همه احساساتم رادرک می کنه ، گاهی که خوشحال می شم انگاری داره دست وپا می زنه وذوق می کنه،
گاهی که دلم خط خطی می شه ، در واقع نمی تونه احساسشو ازدنیایی که اطرافشه، مخفی کنه، انگاری کوچولو می شه می ره یه گوشه برا خودش ، ولی خدای من نی نی م چه گناهی کرده که باید ازحالا زندگی رومثل آدم بزرگا درک کنه ،
پسرگلم فعلا بهترین جای دنیاست، امن ترین و دنج ترین جایی که می شه فکرشوبکنی ، خداوند حافظ تو و وجود معصومته ، در پناهش آرام بگیر .
پسرنازم آسوده باش ، زود بزرگ و تپلی شو البته نه اونقدر که مامانی اوف بشه ،
هرچی دوست داری ورجه وورجه هاتو بکن ،گردنم از مو نازک تر لگد هم بزن

ازجمله اتفاقات خوبی که توی این هفته افتاد ، تولد دلبند مامان سپنتا بود ، قدم فرشته های کوچک که به دنیای ما شگون وبرکت می دهند ، را باید گرامی داشت ،

 با چند دوست خوب هم در این هفته آشنا شدم .سفر من ونی نی م وباباییش به پاریس هم به دلیل>> شرایط آب وهوایی << لغوشد!! ( البته بابای پسر تنهایی رفت وزن و بچ را نبرد ، نی نی م هم کلی بهش برخورد)
سیزده به در را با جمع صمیمی ای که اینجا داریم و باید زمان های با هم بودن را واقعا غنیمت دانست ،
در طبیعت زیبای l'ile d'amoure گذراندیم و عصرانه دلپذیری در کنار آتش و دود که من عاشق بوی دود آن هستم ، داشتیم ،
یاذش به خیر پارسال ، سیزده به در، شهر میلان بودیم ومن واقای شوهر که بی بار وسبک بار بودیم ، یه روزه آنقدر راه رفتیم که
بالاخره از روی نقشه مشخص شد ،انگار همه شهر را پیاده گشته بودیم !

+ Mon 3 Apr 2006ساعت 10:38 AM توسط آرزو |

دوسه روزیه مامانی حالش روبه راه نیست،کمی غصه دار شده هم ازاینکه هنوز موفق نشده باباییشو راضی کنه بیاد پیشش هم اینکه اگه باباییش نیاد، مامانیش هم نمی تونه بیاد و اون تنها می مونه موقع زایمانش،
البته این موضوع غیرقابل پیش بینی نبود، انگاری ازقبل خودمو آماده کرده بودم ، ولی نمی دونم چرایه دفعه که باهاش مواجه شدم اینقده دلم ازغصه باد کرده،همیشه در موقعیتهای حساس زندگیم احساس تنهایی کردم،
ازوصف این تراژدی که بگذریم ، از یه دوست خوب دو تا کتاب جالب هدیه گرفتم یکیش j'attends un enfant یعنی در انتظار یه بچه است که خیلی علمی وبه دردبخوره واون یکی یه کتاب خیلی بامزه به اسم  le petit nicolas  یعنی نیکلای کوچک است که مثل قصه های مجید خودمون می مونه وکلی آدمو می خندونه .    مرسی دوست عزیز هم به خاطر کادوهای مفیدتون هم به خاطراینکه فکر کردیددر زبان فرانسه اینقدر مهارت پیدا کردم !
یه فیلم سینمایی هم به اسم  Le temps des porte-plume  با هم دیدیم که مربوط به فرانسهٌ پس ازجنگ جهانی دوم بود ;همش بچه مون رو جاهای خوب خوب می برم ولی طفلکی از زبانی به غیراز زبان مادریش سردرنمی آره ،واسه همین توی سینما برا خودش لا لا کرده بود !!
ولی درعوض شنبه شب نی نی مونو بردیم یه جشن کوچیک که ایرانی ها برای معرفی ایران به فرانسویها برپا کرده بودند ، چند تا ازاین مادام ها ، ازمن درباره نی نی قلمبه م واوضاع احوالش می پرسیدند ، گفتم پسرم خوفه ، تودلم ناز ناز می کنه چون اون شب کلی وول وول می خورد ،
تازه می دونید این هفته هم از وقتی که فهمیدم می تونم شیرینی بخورم کلی اشتهام کم شده ، عجب حال گیری بی مزه ای !! دلم کم غم داشت ، این یکی هم بهش اضافه شد.

+ Tue 28 Mar 2006ساعت 10:23 AM توسط آرزو |


امروز نتیجه آزمایش قند خون هم اومد وازدیابت میابت و این حرفهای بدبد خبری نبود ، برای همین مامانی یه امروزو به خودش مرخصی رژیم داد ، با خیال راحت نشست واز خودش پذیرایی شیرینی وآبمیوه به عمل آورد،امان از دست این دکترها که بی خودی آدمو ازخوردن بّه بّه می ترسونن ،
فردا هم قراره ببرمت ناهارمهمونی ، البته بازم شرمنده که باید گرسنگی بکشی مامانی ،
چون میزبانمون یه فرانسویه واز غذامذا خبری نیست ،
البته برای اطمینان یه فن زدم ، خودم پیشنهاد دادم یه غذای ایرونی براش ببرم
وبه این ترتیب مامانی و پسر شکموش می تونند یه کمی بیشتر غذا بخورند!!!! حالا موندم چی بپزم ،

این هفته هم، با اینکه شروعش با بهار وعید همزمان بود کمی برای من سخت گذشت ،
احساس می کنم بدنم درشرایط خاص تری نسبت به گذشته، قرارگرفته وناآرام ترشده ، البته قبلا ازمطالب کتاب بارداری هفته به هفته در جریان این حالات بودم : انقباضات ّ براکستون هیکس ّ ، سرعت اضافه وزن ، ورم پا ، کمردرد و خستگی ٍ مادر ،عکس العمل کودک وهمچنین لگدپرانی و از همه جالبتر سکسکه کودک ، که در این هفته عضلاتش کامل شده و
وزنی حدود نیم کیلو واندکی وقد بیست وچندسانتی متری داره ، البته نویسنده عزیزکتاب در هفته بیست و پنجم ،امیدواری بهبودی برخی ازاین حالات را داده وهفته بعد را از جمله بهترین لحظات این دوران می داند ـ امیدوارم ـ .
خیلی دلم هوای یک سفر کرده ولی شاید شرایط فیزیکی مانع ازجابجایی به مدت طولانی بشه ،
هرچند نی نی ٍمامان در هفته هفتم زندگیش یه سفررفته بارسلون ، یه سفرکوچولوی یه روزه هم تا لیون رفته ، قراره تا تابستون هم که هوا بهتر می شه ،چندباری تا ییلاق واین دور وبر ببریمش
ولی بعدش ، مامانی ، شرمنده روی گلت که چند ماهی باید سر جامون بمونیم وهوای شما ووروجک را داشته باشیم
+ Thu 23 Mar 2006ساعت 5:23 PM توسط آرزو |

سال ۱۳۸۵ هم تا چند ساعت دیگه شروع می شه واین دومین تحویل سال و نوروزیه که دور ازخانواده ودونفری خواهیم بود
و البته در انتظار شخصیت سوم زندگی مشترکمون ،
تا دیروز من ورضا فکرمی کردیم تحویل سال فرداست ومثل شبهای عید ایران ، کارامونو گذاشته بودیم دقیقه نود انجام بدیم،
برای همین امروز بدوبدو رفتیم گل وگلدون وماهی و....این طور چیزا بگیریم ،منم قراره شیرینی پزون راه بندازم ، البته یه کوچولو نه بیشتر،



وای چقدر مزه داره چیدن سفره هفت سین که همیشه یه سین یا دو سینش کم میاد ،
امسال همچی بفهمی نفهمی سبزه ام هم جون گرفته وسین هامون هم جور شده ،
این هم ازپا قدمٍ پسر گلم ، پسرمامان هم ازوقتی حال وهوای عید و احساس کرده ، حالا پانزن کی پابزن !!
! دیگه شمارش معکوس را باید شروع کنم ،
هرچنداینجا با این هوای ابری بوی عید وحال وهواش خیلی احساس نمی شه ولی بازم برای ما یاد کردنش کلی مزه داره
یه شروع بهاری ، شکوفه ، گل وبلبل ، صدای تیک تیک ساعت و تحویل سال ، عید دیدنی ، آجیل وشیرینی
وشکلات و کلی خوردنی های جورواجورو.....

خداوندا در این سال جدید دلهامونو ازغبارهایی که ناخواسته در این یک سال برآن نشسته وما ناتوان از خانه تکانی آن هستیم ، پاک کن ،
پدر مادر همسر وفرزندمون را در پناهت حفظ کن ، بهار را برایمان شروعی از افکار و ذهنیات سازنده قراربده ،
صلح رابه مردمان جهان بیاموز وفطرت را در وجودمان زنده نگهدار تا به اصول و تعهدات زندگی اجتماعی مان پایبندبمانیم ،،،،

+ Mon 20 Mar 2006ساعت 11:42 AM توسط آرزو |

دیشب باbébé وبابای bébé رفتیم چهارشنبه سوری ، بروبچه ها یه چند تاآتیش به پاکرده بودند وخلاصه بپّربپّری بود
خوب بود پس ازسالها که ترس از ترقه و هیجانات کنترل نشده هم وطنان در میهن عزیز مانع از خروج از منزل
وحضور در چنین مراسمی بود ، حسابی چسبید;


امروز هم وقت دکترداشتم ، دکترعزیز که مادام مهربون و شیکی هستند با دیدن اکوگرافیم از ابعاد پسرکمی تعجب کرد،
البته قبل ترش از قند موجود در بدن مامانی بیشترتعجب کرده بود، وای وای نگاه های بابای پسرو نگو
که پسرمو بیشترترسوند تا خودمو !!!! آخه طفلکی هرباربه من تذکر داده بود ولی من دست بردارنبودم
دردوران بارداری به چیزهای شیرین به خصوص آب میوه علاقه شدیدپیداکردم ،
امیدوارم با آزمایش بعدیم احتمال دیابت وچیزای شبیه به این کم باشه
ازوقتی مامان بزرگ پسر گفته که ازحالا شیرینی های عیدشونو گرفتند ، دلم لک زده برای شیرینی های ایران ،
وای وای اول از همه زولبیا بامیه بعدش هم قطاب وکیک یزدی ،
کلمپه و کلوچه وباقلوا وشیرینی ترهم که جای خود داره ، به خودتون نّگین چه شکمویی ام هااااا !!!!!!!
ولی خودم موندم عجب دوران عجیبیه ها ،ازهرچی دم دستت نیست بیشتر بدنت می طلبه !!!

 

+ Wed 15 Mar 2006ساعت 8:19 PM توسط آرزو |

امان ازاین سیستم مکینتاش ، با هیچ برنامه ای سازگارنیست ، دست ماروگذاشته توحنا ،
همینه که عشق وذوق وبلاگ نویسی راازمن مامان گرفته ، برای هرقسمت گرافیکیش بایدازاین شوهرجان خواهش کنم که ازکامپیوترسرکارش به من کمک کنه ، منم خراب گرافیک ورنگ وتصویر، ولی چه چاره که مامان ٍ پسر دستش کوتاهه ،

بگذریم این کاکل به سر، قندعسل مامان وبابا دیگه می خواد یه بوژبوژی بکنه; یه وقت ها دلم قیلی ویلی می ره ، حالا خدای من تکون نی نی هست یا نه مطمئن نیستم ولی دیگه وقتشه این احساس قشنگ مادری را بفهمم ،

امروز هم رفتیم یه خونه دیدیم ولی خیلی نظرمونو نگرفت آخه این یکی خونمون کلی خوشگلتره
با این حال من ورضا طبع معماریمون گل کرد وذهنی مبلمانش کردیم ..ٌ اینجا میز ومبل و تلویزیون، آباژورها این دوتا گوشه ،یخچال وگاز وکابینت هم اینطوری ، کوسن های سنتی مون رامثلثی می اندازیم توی بوفه ، اینجا پشت پنجره اش گل وگلدون بذاریم و گوشه این یکی اتاقه هم که آفتاب خوشگلی داشت تخت بچه !!! ّ
اوا رضا مثل اینکه نظرمون درکل منفی بودها ، ولی ازاونجایی که دیگه ذهن وچشممون عادت کرده ،
با هرفضایی که روبرو می شیم خواه ناخواه تجسمش می کنیم
یک عکس هم ازاین خونه فسقلیمون داشتم که اینجا می ذارمش ،امیدوارم فقط قاط نزنین !!!
+ Mon 13 Mar 2006ساعت 7:42 PM توسط آرزو |

یکشنبه ای که گذشت روز مادربزرگ فرانسوی ها بود ، چهارشنبه هم روز زن اعلام شده،
اول ازهمه به این بهانه ازاین دوموجود عزیز باید قدردانی کنیم ،
بعد از تبریک وتبریکات هم بریم سراغ این موجودفسقلی که اساسا فلسفه مادر ومادربزرگ شدن از اون شروع شده
یه نه ماهی همه روسرکار می ذاره تا یه دفعه با شیطنت هاش همه راسورپریز کنه
الان دوسه روزیه که اثراتشو برابعاد این شکم مبارک گذاشته وحسابی تابلوم کرده
ازدر وهمسایه ودوست وآشنا و ،،، همه براشون جالب شده ،
نمی دونم شاید چون بار اولمه اینقدر حساس شدم
البته این نی نی گلمه که داره قدمی کشه ، وزن می گیره و گرد و قلنبه می شه
وصدالبته که اشتهای مامانی را هم نباید ندیده گرفت که دراین زمینه بی تاثیرنیست !!
ولی از همه این حرف ها که بگذریم این هم قسمت زیبایی ازحضوریک موجود در این بیکران هستی است
که دردرون هر مادری ریشه می گیره وبا احساس وعواطفش پیوند برقرارمی کنه،
+ Tue 7 Mar 2006ساعت 7:17 PM توسط آرزو |

واما امروز،،، که مامانی وبابایی صبح زود زود ازخواب پاشدندتا برن اکوگرافی
دیشب تاصبح دلم هزار راه رفت که توی این دوماهه چه تغییراتی کردی
هرچند دیگه ازبس کتاب خونده بودم همشو ازبربودم
خلاصه راه که افتادیم به باباییت گفتم بیا یه کم احساس بترکونیم
یه نظری یه حرفی یه جیغ بنفشی سروصدایی ،،،،
که باباییتون فرمودن چه فرقی می کنه مگه کسی برامون احساس ترکونده
اینم حرفی بودهااااا آروم و بی سروصدا از پله های hopitale sud بالا رفتیم
دیدیم دکتر جان با آرامش تمام منتظرما که اولین مریضش بودیم
و کمی هم تاخیر داشتیم ٍ روی صندلی لم دادند
واما اکوگرافی که شروع شد کلی ذوق کردم همه چیز کلی تغییر کرده بود ٍ
ستون فقرات ، قلبی که تپشش کاملا دیده می شد، دست وپاو۵ تا انگشت هرکدوم
دونیمه مغز، چشم وگوش ومعده و،،، وای وای همه چی ترانسپارانت وشفاف
دیگه حسابی پیچیده شده بود نسبت به آنچه قبلا دیده بودیم
واما سوال اساسی که باید در این جلسه می پرسیدیم
دو دفعه ای ازمسیو دکتر که سرش به کارش حسابی گرم گرم بود سوال کردیم
نکنه اکوگرافیه تموم بشه و بگه ٌ désolée متاسفم بایدزودتر می گفتیدٌ
آخه اینجا انگار یا کسی نمی پرسه یا اصلا نبایدبپرسه یا شاید اصلا اهمیت نداره
که جنسیت بچه را مشخص کنند ، می گن تا زمان تولدش صبر می کنیم دیگه
اینم برای خودش نظریه هااا
بگذریم بالاخره از شنیدن صدای قلب وترسیم دیاگرامش که فارغ شد فرمودند
ٌدر نهایت ٌ
وما هم منتظرموندیم ببینیم ازدهان مبارک چه کلمه ای خارج می شه
une fille یا un garcon ،هی از سر شروع می کرد اندازه می زد
سرودست وپا وشکم وهمه رایه سری کامل دیگه چک کرد ودقیقا در زمانی که
این آقارضای دوربین به دست، دکمه توقف دوربین را زدند
مسیو خیلی سریع ،بی مقدمه ،در حال برخاستن ازجا وخاتمه دادن به اکو
یک کلمه ای راذکرکردند که بی اختیار بابای بچه را ازجا ترکوند
و دست به دامن مسیو که اگر ممکنه این کلمه را تکرارکنید من فیلم نگرفتم
و جمله il est un garcone به این ترتیب تکرار شد
البته لازم به ذکره که مامان بچه هم ۵ دقیقه ای روی تخت می خندید
هم ازاینکه بچه اش سالمه هم از اینکه صاحب یه کاکل زری شده
آخه میدونید که مامانی هیچوقت داداش نداشته به عمرش
+ Fri 3 Mar 2006ساعت 3:1 PM توسط آرزو |

این قضیه اسم گذاشتن روی بچه هم عجب داستانی داره
 ازاونجایی که انتخابش واقعا سلیقه ایه اون هم متناسب با سلیقه هم مادر وهم پدر
 وبعدهم باید یه جورایی با نام فامیلی بچه ست باشه

خیلی بی ربط وقلمبه سلمبه نباشه
 ا
یرانی دبش باشه و خوب هم تودهان بشینه ؛
آخرش هم با حرف صدادارمثل ا,ه ,و...تموم بشه

 البته این چندتای آخر به عقیده بابای بچه بود
تلفظ فرانسه اش هم آسون باشه که این یکی هم خیلی تاثیرگذارنیست

خلاصه مخمونوگرفته به کار
؛یعنی پدرمادرهای خودمون هم این برنامه ها را داشتند
هرچند شق القمر که نیست بالاخره بچه بی اسم نمی مونه که
 ولی خدا رحم کنه بچه های بعدی را

که تازه باید بگردی یه اسم متناسب با بقیه براشون پیدا کنی
 

                                      

+ Tue 28 Feb 2006ساعت 1:27 PM توسط آرزو |

امروزمی تونم بگم که دقیقا به اواسط دوران بارداری رسیدم ؛ 20 هفته کامل

دوران جالبیه ؛ همش باید منتظر یک تغییر جدیدباشی ؛

این کتاب "بارداری هفته به هفته" هم که زود به زود تا آخرش رفتم

دیگه از جذابیت افتاده , فقط مونده این چند تا مجله فرانسه

که اونا هم  هر ازگاهی سراغشون می رم

ولی داشتن اطلاعات درباره اونچه ناشنا خته است

خیلی سازنده است , به آدم یه جورایی  آرامش می ده

 آخی طفلکی مادربزرگامون ,هرچند بعضی وقتا هم اطلاعات اضافی

آرامش را از آدم می گیره ونگران تر می کنه

اونا هم دورانی برای خودشون داشتند مشورت با در وهمسایه وآشنا و...

خلاصه این فسقلی مامان هم هنوز یک وجب  بیشتر نشده

این همه مطلب براش نوشتند که مامانی باید زحمت خوندنشو  بکشه

 

                                    

 

+ Fri 24 Feb 2006ساعت 7:48 PM توسط آرزو |

این فسقلی مامان هنوز تکون نمی خوره ,هرچی توی این کتابها نوشته که

 از هفته هجدهم تکانهای شیرین بچه را احساس می کنید

ومنم هر روز منتظرم ؛بوژ بوژ نمی کنه که نمی کنه؛

 ازهمون اول هم رفته سمت چپ شکممو فتح کرده

به هیچ ترتیبی هم حاضر نمیشه ازجاش تکون بخوره

هرچی این بابایی براش ساز می زنه مامانیش آواز می خونه فایده نداره که نداره

بچه مون شیطون نیست به بچگی باباش رفته

یه لحاف خوشگل ومامانی  هم با کلی زلم زیمبول  براش خریدیم که نگو

تازه امروز مامان بزرگش می گفت می خواد

 واسه نوه اش لحاف تکه دوزی سفارش بده

نه مامانی دست شما درد نکنه کی میخواد از اونجا تا اینجا بارسیسمونی بزنه

 

+ Mon 20 Feb 2006ساعت 8:50 PM توسط آرزو |

ازآنجا یی که معتقدم رابطه باپزشک باید یک رابطه سمپا باشه ,

بالاخره یک دکتر مهربون وبا حوصله پیداکردم که برام کلی وقت گذاشت

 وازهمه مهمتر که مکمل آهن تجویز کرد

ویه چیز دیگه که انگار برای دندون Bébéاست

امروزهم که خودمو تحویل گرفتم ورفتم خرید وکلی خوراکی برای خودم خریدم ,

  درواقع رضاداشت شاخ در می آورد ولی نمی دونه که یک خانم بارداراونم با این

Bébé شکمو رااگه بفرستی خرید دیگه چیزی از فروشگاه باقی نمی ذاره

          

                                      

+ Thu 16 Feb 2006ساعت 8:45 PM توسط آرزو |

 من وبابا الان ecole هستیم   ,الان که خونمون نزدیک اینجاست خیلی خوبه

ولی چون کوچیکه شاید با اومدن تو فسقلی که یک وجب هم بیشتر نیستی

ولی از مابیشتر جاومکان می خوای , مجبوربشیم خونه بزرگتر پیدا کنیم ؛

 هرچند که من واقعا این خونه رابا همه کوچکیش دوست دارم

ودل کردن ازش برام سخته ولی دیگه باید باورمون بشه که سه نفریم

 

                                  

       

 

+ Tue 14 Feb 2006ساعت 8:48 PM توسط آرزو |

دیروز مادام ژرمن و گل پسرش ناهار مهمون ما بودند, ماهم براشون قورمه سبزی دبش ایروونی پختیم,

این مادام محترم که زن بسیارگل و لطیفی است وبرای ما دوست خوبیه,

 مدتی یعنی 11سال درایران زندگی کرده البته قبل از انقلاب  وپسرش هم ایران متولد شده است ؛

 وآنچه برای ما جالبه رابطه بسیارعاطفی و زیبای این مادر وپسرکه  پس از فوت پدراولویه

 وتنها شدن مادروبسیاری مشکلات دیگر همچنان تا این سن یعنی 33 سالگی  ادامه یافته

 وتمام فکروذکر مادام ژرمن پسرش شده

 و واقعیت اینکه در دنیای غرب که بسیار ازجهت پایان یافتن مهروعاطفه

 به غلط موردتحلیل منفی جوامع شرقی قرار گرفته چه نمونه های بارزونزدیک

 ودرعین حال تحسین برانگیزی از روابط  انسانی می توان یافت  
+ Mon 13 Feb 2006ساعت 8:27 PM توسط آرزو |

دیشب خواب های قشنگی دیدم ،خوب موضوعش یادم نمی آد
ولی هرچی بود که خیلی خوب از خواب بلند شدم،
انگاروارد یک دنیای ایده آل شده بودم ،
حسش بهم کمک کرد روز متفاوتی داشته باشم ،
هرچند که چند مدتی است استرس دارم.ازتنهاشدن می ترسم. هرچند فکرمیکنم درحساس ترین لحظه های زندگیم تنها بودم  و شاید موقع زایمانم هم تنها باشم ولی بازم از این فکرفرارمی کنم . درواقع خودمو برای هر اتفاقی دارم آماده می کنم .

 

                                            

+ Wed 8 Feb 2006ساعت 7:6 PM توسط آرزو |

امروز دکتربه مامان bébé رژیم غذایی جدی داد ،
آخه مامانی کمی اضافه وزن پیدا کرده ،
بابای مهربون بچه هم امروز رفته مهدکودک اسمشو نوشته،
چون سیستم اینطوریه که بایدازقبل ازتولد، رزرواسیون انجام بشه,
در واقع جنین مادر ازسه ماهگی وجود و حضورش معنی داره ،
اینطوری آدم ازوقتی فکرشو نمی کنه ، رسمیت داره ویه جورایی هویت پیدا می کنه    

                                                  

+ Mon 6 Feb 2006ساعت 8:26 PM توسط آرزو |

امروز من وبابای این فسقلی رفتیم خرید لباس بچه،
آخه ازsold زمستون باید استفاده کرد،هرچند دوتایی بی تجربه ایم
ولی یه چیزایی براش خریدیم،
وازهمه بیشترهم از این کفش قرمزه monoprixخوشم اومدکه چشماش هم تکون می خورد
واینجا بود که یک لحظه آرزوکردم ، کاش خودم کوچولو بودم اونو به پاهام می کردم
+ Fri 3 Feb 2006ساعت 8:54 PM توسط آرزو |

دیشب فیلم مستندی ازشبکه france2 به نام l'odysse de la vie پخش شد ،
برای من ورضا که خیلی جالب بود، یک شبیه سازی از bébé ومراحل شکل گیری وتولدش ،
الله احسن الخالقین وحقا که
حس آفرینش بزرگترین احساس خلقت است ،

                                              

                                             

 

+ Wed 1 Feb 2006ساعت 8:48 PM توسط آرزو |

.... تورا من چشم در راهم  وبلاگ یادداشتهایی یراکنده ازحضور یک موجود جدید درزندگی مشترک مایعنی آرزو ورضا است.تحربه ای حدید ودوست داشتنی. همراه با گاهی هیحان و  گاهی نگرانی .که شاید نگاشتن این انتظار ۹ماهه خالی ازلطف نباشه .

                                                   

+ Fri 27 Jan 2006ساعت 8:40 PM توسط آرزو |